زنبور
حرف راست ..................
ادامه مطلب
این جا پایگاه به اوج رسانیدن فکر شماست !
حرف راست ..................
دشمن انسان ها !
می خوردن و شاد بودن آیین من است ... فارغ بودن ز کفر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست ... گفتا دل خرم تو کابین من است سلام !
....... و سلام !
سلام به تمام کسانی که می خواهند بهتر شوند و .........
و یک سر و سامانی به افکار پریشان و ........ اذهان درب و داغان و ........
یک چنین چیز هایی بدهند !
و من خودم – یعنی Stanley – را شایسته ی این دانستم که شما را در این هدف یاری کنم !
هر چند که خودم هم مانند شما به این کار نیاز دارم !
پس اگر دنبال راهی برای به اوج رسیدن می خواهید ، مطمئناً فلسفه نردبان خوبی است !
و من به شما قول می دهم که پشیمان نخواهید شد !
شما با فلسفه به حقیقت خودتان پی خواهید برد ........
....... و اما خطر !
برای این کار شما باید به هر آن چه که اطمینان دارید شک کنید ؛
این جا جایی است برای شک ، و هر آن چه که پیروز شد مطمئن است !
این جا جایی است برای افکار شما ، ولی با چند تفاوت :
1. این جا منطق به شما آرامش می دهد ، نه شعر و حرف های زیبا .
2. این جا قلمرو عقل است ؛ و جایی که عقل حکمرانی می کند ، دل خاموش می ماند .
3. این جا شما گذشته ی خود را به دور بیاندازید ، از حالا شما حال را دارید ، و فکر شما هم آینده است ؛
شما به گذشته مدیون نیستید !
و در آخر :
این جا جهان آرام است !
اعتراض وارد نیست !
{اعتراض وارد نیست !}
عجب ! واقعاً که این سه کلمه معجزه می کند ؛ البته برای بعضی ها از این لحاظ و برای بعضی ها از آن لحاظ !
برای توضیحات بیشتر این جمله را فلسفه یابی می کنیم :
این جمله معمولاً در دادگاه ها توسط قاضی خطاب به وکیل مدافع به کار برده می شود و معنای آن این است که :
{ لطفاً با گفتن سخن های نا مربوط وقت دادگاه را نگیرید } یا {بهتره خفه بشوی !.........
نظریه ی نسبیت تأیید نشده ی من !
(....در حقیقت ما در جهان نسبت ها زندگی می کنیم ......)
این جمله را معلممان هنگام انجام یک آزمایش فیزیک گفت ؛ شاید در اول جمله ی تلخ و بد مزه ای باشد ، ولی چیز های نهفته ی زیادی دارد .....
همان موقع (یک کمی این طرف تر یا آن طرف تر) بود که من نظریه ی نسبیت تأیید نشده ام را دادم !
خب ،اما قضیه ی این نظریه چیه ؟!.......................
خواستن ، ندانستن است !
عنوان مذکور ، با ضرب المثل {خواستن ، توانستن است} خیلی فرق می کند ، یعنی کلاً دو مبحث هستند !
اصل مطلب را با یک داستان شروع می کنیم :
یکی بود ، یکی نبود ،
یک نفر بود که شب ها ، تا آسمان را پر از ستاره نمی دید ، خوابش نمی برد !
از آن جا که آسمان همیشه به میل ایشان ستاره نداشت ، به دنبال چاره گشت .........
نظریه ی {نا مطمئن} !
نام این نظریه ، نظریه ی نا مطمئن است .البته نظریه نا مطمئن نیست ، درباره ی نا مطمئنی است !
البته این نظریه مال هزار نفر دیگر بوده منتها من با یک کم ور رفتن با حالش کردم !
ولی موضوع آن چیست ؟ در ابتدا از یک سؤال شروع می کنیم :
دیروز ناهار چه خوردید ؟....................
چگونه با نظریه ی {نامطمئن} کنار بیاییم ؟
اگر نظریه ی نامطمئن را به دقت خوانده و فهمیده باشید می فهمید کنار آمدن با این نظریه خیلی سخت است .
بنابراین سعی کردم یک مطلب بنویسم و در آن راه کنار آمدن با نظریه ی نا مطمئن را شرح دهم .
خب ، شروع می کنیم :
همان طور که در نظریه ی نا مطمئن شرح داده شد ما گذشته ، حال و آینده ای 50-50 داریم .......
راهنما ، اما چگونه ؟!
این نظریه از آن نظریه ها است که آدم احساس می کند پایش دو وجب از گلیمش دراز شده است !
ولی خوب ؛ ما هم آن قدر پای مان را دراز نکرده و حرف مفت هم نمی زنیم !
شروع می کنیم :
یکی بود ، خیلی بیشتر از آن یکی هم بود و هم نبود ؛
زیر آسمان سرزمینی که به اندازه ی سر آغازش آشفته بود همون یکی با آن خیلی بیشتر از آن یکی بودند!.....
به دنیای تردید خوش آمدید !
آدم در همه جای زندگی اش تردید می کند ..... تردید هایی بی خود یا سرنوشت ساز ........
ولی این تردید از آن تردید ها است !
یعنی از آن هایی که حسابی ........ بی خیال ...... اصل کاری را بگوییم و تمامش کنیم ؛
قضیه ، قضیه ی شک کلی جناب دکارت است ، که به احتمال زیاد نشنیده اید ......
چرا ؟ چون اصولا هیچ کس آن را قبول ندارد و برای دلخوشی تا به حال مانده است !........
چگونه یک فیلسوف شویم !
سلام!
یک چند تایی بود و تا دلت بخواهد نبود .... زیر آسمانی که همیشه هم آبی نبود همان چند تایی که اول داستان گفتم بود......
اون چند تا بودند و بودند و راحت زندگی می کردند .... البته نه خیلی راحت ، هر چی باشه زندگی سختی هم دارد !
خب ، برای اون ها سخت بود که تنها بمانند ، با کسی خوشحال نباشند ، با کسی گریه نکنند ، وقتی دلشان تنگ شد با کسی صحبت نکنند ، از کسی تشکر نکنند ، وقتی اوضاع خوب نیست تنهایی تحملش کنند ......
چگونه یک فیلسوف شویم ! (2)
بحث ما در متن قبل به تاریخچه ی فلسفه و فیلسوف ها کشید . اما موضوع اصلی ول شد و به ناکجا رفت !
چگونه یک فیلسوف شویم !
همان طور که گفتیم مرحله ی اول اندیشیدن است ؛ اما بعد :
خب ، شما فکر می کنید و تحقیق می کنید تا این که به یک سوژه برخورد کنید !
اما سوژه چیست ؟ از یک مثال شروع می کنیم .......
خانه تکانی کنید !
نه ! نترسید ! عید نشده و مهمان هم قرار نیست بیاید !
اگر هم عید شده به من ربطی ندارد !
این خانه تکانی ، از آن خانه تکانی ها است ! یعنی از آن خانه تکانی های فلسفی !
به عبارتی اصل قضیه این است که من کلی فکر کردم و دیدم بعضی چیز ها به درد نمی خورند و ارزشی هم ندارند ......
از خاطرات یک نابود گر!
فرض کنید در یک روز آفتابی زنگ خانه ی شما به صدا در می آید : دنگ ، دنگ !
- بله ؟
- هستی با هم بریم نابود گر بشیم ؟!
- من گواهینامه ی بولدوزر ندارم !
- منظورم نابود کردن فلسفی است !
- متوجه نمی شوم !
- نابود کردن اعتقادات !
- خدا روزی تو را جای دیگری حواله کند ........
دنگ ، دنگ !
- برندار، مزاحم است !........
این یک مکالمه بین یک نابود گر و یک فرد عادی است !
اوه ! ببخشید ..... فیلم را از وسط گذاشتم ! پس می زنم از اول .......
نابود گر ها : نبرد تخم مرغی آغاز می شود !
باز سلام !
در بحث نابود گر ها به یک جا هایی رسیدیم که البته من یادم نیست و کلاً بی خیال ، حالا را بچسب !
و بالاخره ادامه می دهیم !
کار ما نابود گر ها نابود کردن عقیده های اشتباه است و با قانون {عقیده ی هر کس برای خودش محترم است} مشکل اساسی داریم !
در بحث نابود گری دائم تئوری ور زدیم که طرز فجیعی ضایع به هیچ دردی نخورد !........
10 فرق فلسفه با علم !
1. اگر کسی در علم گند بزند آبرویش می رود ولی اگر در فلسفه گند بزند یک «ایسم» ته آن می گذارد و یک مکتب تشکیل می دهد!
2. به دانشمندان پول می دهند تا چیز هایی که نمی دانند بگویند ولی به فلاسفه پول می دهند تا چیز هایی که می دانند نگویند !