تبليغاتX
فلسفه , راهی برای بهتر شدن ! - دین !

فلسفه , راهی برای بهتر شدن !

این جا پایگاه به اوج رسانیدن فکر شماست !

دین !

دین !

 

خوب ، چی بگم ؟

اول این که دین چیه ؟

یه دین ، خدا ، پیامبر (چون به جز دین بودایی و یک فرقه از مسیحیت هیچ دینی خداش حاضر نشد خودشو نشون بده !) و یه مشت طرفدار گردن کلفت داره !

و عموماً این جوری شکل می گیره که یکی پا میشه میگه آهای مردم منو کسی فرستاده که همتون جلوش هیچی نیستید ! پس در نتیجه باهاس دم به دقیقه جلوش ابراز بندگی کنید و واسه این که من محتاج کسی نشم ماهیونه یه همت عالی هم به بنده مرحمت کنید !

و مردم از اون جا که نه وقت ابراز بندگی دم به دقیقه رو دارن و نه پولشون زیادی کرده که به عنوان حق مسلم یارو بدن و تازه قبل ازاون هم بالاخره واسه یکی دیگه ابراز بندگی و پرداخت ماهیونه می کردن پس سعی می کنن هر جور شده دهن یارو رو ببندن (که البته در %90 مواقع هم موفق میشن) !

پس بعد از این که %90 درصد یاروها عین ببعی جلوی چشم مردم پرپر میشن %10 دیگه عبرت می گیرن و نتیجه می گیرن جای این که از همون اول از یه خدای طلبکارِ پاچه خواری و حق شارژ ماهیونه حرف بزنن ، باهاس از یه خدای مهربون که هیچی نمی خواد (البته فعلاً) و همه رو دوست داره (جز اونایی که می دونن یارو داره عین چی دروغ میگه) و از یه پیامبر که از صبح تا شب عین چی داره تو گل و خاک کار می کنه و آخر شبی هرچی دشت کرده مفت مفت می ریزه تو حلقوم یه مشت آدم که زورشون میاد کار کنن ؛ حرف بزنن . (البته هنوز سواله چه جوری وختی طبق آمار هیش پیامبری توی ماه بیشتر از یه وعده غذا نمی خورده دچار سوء تغذیه نمی شده و تازه بعضیا هم مثل مجسمه های بودایی همچین خوب تپل مپل بودن !!!!)

حالا از همه اینا گذشته معمولاً همشون میگن که آهای مردم همتون بچه های خوبی باشید تا وختی به درک واصل شدین واستون قاقالیلی با طعم قرمه سبز بگیرم ! که البته ترجمه ش یه همچین شیزایی میشه :

{عین ببعی بتمرگین تا کله گنده هایی که به من پول دادن راحت بتونن شما رو بچاپن و سهم منو بدن !}

البته در این جا ذکر کنم که این نتیجه گیری از جناب {کارل مارکس} کش رفته شده .

خلاصه ... بالاخره با چک کردن حساب بانکی این افراد میشه به نتایج جالبی رسید !

(البته برای بعضی از این افراد کیس های خوبی (کله گنده های پولدار) پیدا نمی شود و در نتیجه یا خودشان مثل بعضی از پاپ های قرون وسطا مردم را می چاپند یا با همکاری بروبچس میرن واسه تیغ زنی کافرهای کشورهای همسایه !)

حالا بعد یکی دو چاپیدن مردم یا تیغ زنی کافرهای همسایه یارو واسه خودش کسی میشه ...

در نتیجه از اون فرد نه به عنوان یه پیامبر ، بلکه به عنوان یه سیاستمدار یاد می کنن .

و بر خلاف یه سیاستمدار خوب که کارش بهتر کردن وضع کشوره ، کار یارو به عنوان یه سیاستمدار بد راضی نگه داشتن اکثریت مردم به هرقیمته (به جز به خطر افتادن منافع یارو) که میشه پیش بینی کرد چه بلایی سر اقلیتی که هنوز معتقدن یارو دری وری میگه میاد ...

پخ !

(برای درک بهتر می تونید فیلم دوربین مدار بسته ای که چندین قرن پیش در زمان انقلاب های فرانسه روی یک گیوتین زوم شده بود تصور کنید !)

حالا چون این جانب به شخصه به هیچ نوع تاریخی اطمینان ندارم (چون بالاخره ممکنه یارو مورّخه از طرف بدش بیاد پشت سرش مزخرف به عنوان تاریخ بنویسه !) پس هر پیامبر راستکی و دروغکی به هرعنوان هر کاری کرده به تاریخ می سپارم.

ولی حالا دین الآن کجای کاره و به چه دردی می خوره و چی کار می کنه ؟

اصولاً وقتی پیامبری می میره تمامی فک و فامیل و رفقا و آشنایان و حسن کبابی سر کوچه ی خاله ی طرف و احمد آقا بقال چهارصد کوچه بالاتر از کوچه ی رفیق فابریک طرف همگی متولی دین میشن !

یعنی مثلاً یکی ادعا می کنن چون پس پیرار سال باجناق یارو به ما گوشه چشمی نگاه کرد پس حالا چگالی خدا درون ما بیشتر از شماست که رفیق باجناق یارو نگات کرده ...

البته همه چیز هم به این جا ختم نمیشه و نسل های بعدی هم مدعی میشن و تازه با فاصله گرفتن نسلی هم ادعای افراد بیشتر می شود و مثلاً نوه ی نوه ی همون یارو با جناقیه میگه جدّ جدّم با طرف هر جمعه یه دیزی باحال می زدن !!!!!!

حالا قضیه رو کشش ندیم ، بالاخره توی جمع بروبچس متولیان یکی دو تا {از فضل پدر تو را چه حاصل} پیدا میشن و با حرص و طمع و آز و نشستن با رفیق بد و ذغال خوب به فساد کشیده میشن و عموماً دین رو هم به قهقرا می برن .

ولی از اون جایی که مؤمنین غیر متولی در عالم رودربایستی به سر می برند در نهایت دروغ های متولیان می پذیرند و پیه ی دین خلاف به تن می مالند . و تازه از آن جایی که منافع همشون یکی نیست هرکی واسه خودش یه فرقه میزنه .

در نتیجه به قول جناب امانوئل کانت :

 

{معنی درست دین ارتباط و پیوند دل ها است . اما به جای آن که مردمان با رشته ی مهر و محبت به یکدیگر بپیوندند ،

پراکنده شده و به فرقه های گوناگون تقسیم شدند . ستایش دینی یکباره قلب و مسخ شد و به صورت :

{یک نوع خدمت دربار الهی در آمد و آدمی بر آن شد که با تملق و چاپلوسی نظر فرمانروای آسمان ها را به سوی خود جلب کند.}}

 

و از طرفی دیگه یه مشت بروبچسی هستن که با هیچ بنی بشری رودربایستی ندارن و وقتی می بینن این دین خلافه (و مهم نیست از اول خلاف بوده یا در اثر رفیق بد و ذغال خوب خلاف شده !) و به درد نمی خوره پس قاطی می کنن و به قول جناب آگوست کنت میگن :

 

{چرا باید در انتظار بهشت موعود احتمالی باشیم ؟ما خود قادریم یک بهشت واقعی در عرصه ی زمین به وجود آوریم.}

 

یا به عبارتی قاقالیلی با طعم قرمه سبزی ارزونیتون ؛ ما اراجیفی رو که به اسم دین می تپونیدو دوست نداریم !

و اما مؤمنین غیر متولی چی میگن ؟ به قول جناب شارل بودلر :

 

{اگر واقعیتی که در خارج من قرار گرفته است، مرا یاری دهد که زندگی کنم و احساس کنم که هستم و چه هستم ، دیگر مهم نیست که واقعیت چه باشد .}

 

و مثل کبک سرشونو زیر برف می کنن !

و تازه فکر می کنن کسایی که دروغ های متولیان رو به طور مادرزادی و از حدود شش ماهگی نمی پذیرند پس کافر و ملحد و مجوسانا (بر وزن عابد و زاهد و مسلمانا) هستند و یه بلایی حدود همون فیلم گیوتین سرشون میاد (شوخی کردم بابا !)

و در آخر یک سؤال :

چگونه گند یک دین می تواند در بیاید ؟

خیلی ساده . یا بهتر بگویم : خیلی سخت !

دلیلش داستان زیر از جناب جان ویزدم است :

 

{روزگاری دو سیّاح به قطعه زمین صافی در دل یک جنگل رسیدند.در این بخش از جنگل گلهای فراوانی و علف های انبوهی روییده بود .  یکی از سیّاحان گفت : « حتماً باغبانی از این قطعه زمین مراقبت می کند » .  سیّاح دیگر از سر مخالفت گفت : « باغبانی وجود ندارد » . لذا آن دو سیّاح چادرهایشان را بر پا کردند و به انتظار نشستند . به هیچ وجه باغبانی دیده نشد « امّا شاید او باغبانی نامرئی است » . پس آن منطقه را با سیم خاردار محصور کردند ، سیم ها را به جریان برق وصل نمودند و خود به همراه سگ های تیز شامه به گشت پرداختند . امّا آن ها فریادی نشنیدند که نشان دهد کسی قصد داشته پنهانی به درون حصار بیاید و لذا دچار شوک الکتریکی شده است . در سیم های خاردار نیز حرکتی به چشم نمی خورد که نشان دهد موجودی نامرئی می خواسته از آن ها بالا برود . سگ های تیز شامه هم مطلقاً پارس نمی کردند . با این همه آن فرد معتقد ، هنوز قانع نشده بود و می گفت:« باغبانی نامرئی،غیر قابل لمس و غیر حساس به شوک های الکتریکی وجود دارد،باغبانی که پنهانی سر می رسد تا به باغی که به آن عشق می ورزد ، سرکشی و رسیدگی کند » . سرانجام آن فرد شکّاک نومید شد و گفت : « آخر از آن حکم اولیّه ی تو چه باقی مانده ؟ آن چه را تو یک باغبان نامرئی ، غیر قابل لمس و همیشه گریزان می خوانی ، حقیقتاً با یک باغبان موهوم یا اصلاً با عدم وجود یک باغبان چه فرقی دارد ؟ »}

 

اگر موضوع را گرفتید پاراگراف بعد را بپرید ، وگرنه نظر جناب آنتونی فلو را هم درباره ی آن بخوانید :

 

{به نظر فلو ، دینداران اجازه نمی دهند که چیزی ، ناقض مدعیاتشان به حساب آید . آن ها برای آن که مانع ابطال مدعیات خود شوند ، دائماً در حال تقیید و تعدیل آن مدعیات هستند .

استدلال فلو روشن و صریح است . وقتی که دینداران می گویند : « خداوند ما را همان طور دوست دارد که پدری ، فرزندش را » ، ما انتظار داریم که خداوند در مشکلات جدّی یا بیماری های سخت ، ما را یاری دهد . امّا به نظر می رسد که خداوند اقدامی نمی کند. به همین دلیل، دینداران{به مدّعای خود}قیدی می افزایند :« محبّت خداوند ، یک محبّت بشری محض نیست » یا« محبّت خداوند نوعی محبّت مرموز است »و به این ترتیب ، وجود تیره روزی و رنج ، با آن مدعّای کلامی نخستین سازگار در می آید . فلو در پاسخ به این ترفند ، پرسشی مهم را مطرح می کند : « چه چیزی باید روی دهد یا روی داده است که شما آن را ناقض محبّت یا موجودیت خدا محسوب می کنید؟» نکته ی مهم این است که اگر هیچ وضعیتی از امور، ناقض آن مدّعای کلامی نخستین به حساب نیاید، آن گاه مدّعای مزبور اساساً حکمی واقعی نیست. چنین مدعایی هیچ نمی گوید و هیچ امر بالفعلی را تصدیق یا تکذیب نمی کند . فلو معتقد است که دین داران با افزودن قیود و تبصره های بسیار به مدعیات خود  ،  آن ها را بی خاصیت می کند .}

 پایان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:9  توسط stanley  |