تبليغاتX
فلسفه , راهی برای بهتر شدن ! - جویبار فراموشی

فلسفه , راهی برای بهتر شدن !

این جا پایگاه به اوج رسانیدن فکر شماست !

جویبار فراموشی

جویبار فراموشی

یا سوهان زمان !

 

سلام !

قبل از این که بروم سر اصل مطلب یک داستان می گویم تا عمق فاجعه (مطلب) بیاید دستتان :

یکی بود یکی نبود ، آن یکی که بود را به توان x رساندیم و تقسیم بر .... بی خیال !

 

{یه پیرمردی بود که چون هیچکس از اول پیرمرد نیست پس یک زمانی هم بچه بود منتها وقتی بچه بود تمام بروبچس و فک و فامیل و ایل و تبارش در یک حادثه – فاجعه یا یه همچین چیزایی کشته می شوند .

پیرمرد هم که البته آن موقع جوان بود نمی دانست چه کار کند پس با کلی کارشناسی و شیر یا خط تصمیم می گیرد که بنشیند گوشه ی خانه و دپ بزند ! تا این که بعد از دو قرن بچه محل ها هوس یاد رفقا می کند (!) و خلاصه به صد زحمت یقه ی پیرمرد گرفته و به منزل می آورند ؛ ولی پیرمرد که باز می بیند کاری ندارد ، این دفعه گوشه ی خانه  رفقا دپ می زند و نان مفت کوفت و {...} مفت دفع می کند !

رفقا هم که می بینند آمدند پیرمرد را شاد کنند ولی وی در کمال سنگ پای قزوینگی طریق مقدس تلپ شدن در پیش گرفته به خوردن چیز می افتند و به فکر دفع این کنگر خورده می افتند !

تا آخر با کلی میز گرد و مربع و مثلث و مکعب ، تصمیم خبیثانه ای می گیرند ! یکی از رفقا در پوست گوسفند به پیرمرد می گوید که خواهی کزین افسردگی برون شوی ؟ پیرمرد هم از خدا و خرما خواسته می گوید بله ! گوسفند پوشیده هم می گوید با بروبچس جمع کن بریم صفا سیتی !

خلاصه حوصله ی شاهنامه گفتن ندارم ، پیرمرد با رفقا میرن صفا سیتی منتها از آن جایی که باید فیلم مثبت تمام شود ، همه ی رفقا کارشون به بیمارستان کشیده میشه جز پیرمرد ! چرا ؟ چون پیرمرد با خود گفت : {من در طفولیت آدامس خروس نشان نخوردندی و در کهنسالی از این قرص های ضربدر نشان خوردندی ؟}

منتها یکی از رفقای فاز ترکانده در جوار این کهنسال عزیز به هذیان گفتن پرداخته بود و کلماتی چند در باب {جویبار فراموشی} گفته بود .... و پیرمرد هم شیفته و حیران می گردد دنبال این جویبار !

خلاصه پیرمرد از میهمانی مخصوص و خانه ی رفقا می زند بیرون دنبال این جویبار ولی از هر کسی می پرسد تکه می شنود و خنده و گاهی هم آدرس ساقی و ضربدر پارتی و این گونه می شنود !

تا این که بعد از کلی یه نفر که مطمئن میشه طرف واقعاً سر کاره میگه ما همه تو جویبار فراموشی هستیم و دائم همه چیز را فراموش می کنیم و پیرمرد هم می بیند واقعاً به اندازه ی اول عزادار نیست و داستان تمام می شود !}

 

حالا این داستان که با کلی تحریف از نویسنده ای به نام {ف.ک} کپی شده است گفتم که چی ؟

قبل از این که قضیه را شروع کنم یه بیت شعر که از خرابی وزن و قافیه ش میشه حدس زد کی گفته براتون میگم :

 

{چه ناجوانمردانه می کشد سوهان زمان ......... بر نوک خنجر اندیشه های جوان}

 

حالا قضیه رو میگم : به نظر شما چرا عقیده ها به زوال میرن ؟

مطمئناً هیچ عقیده ای تاریخ مصرف ندارد که تمام شود !

ولی هر عقیده ای که در تاریخ به وجود آمده است بالاخره یک زمان از بین رفته است یا نشانه های خیلی خفیفی از آن باقی مانده است یا فقط پوسته ای تو خالی علم شده است !

و حالا چه اتفاقی می افتد که عقیده ای به زوال می رود یا به قول خودم نوک خنجر اندیشه های جوان ساییده می شود ؟

اولین حدس من این بود که زمان یک سوهان بزرگ دستش است و روی هر عقیده ای می کشد ! ولی با کمی فکر فهمیدم زمان نمی تواند عامل به زوال رفتن عقیده ای باشد چون فقط واحدی نسبی است و نه غولی بی شاخ و دم !

پس این سارق مخفی چه کسی می تواند باشد ؟

یکی از ویژگی های این سارق باید این باش که دست و پا داشته باشد و حداکثر شباهت به غولی بی شاخ و دم را داشته باشد !

و تنها موجودی که واجد این شرایط هست تنها می تواند .... آن پیرمرد ؟ نه ........ انسان !

حتماً خیلی خوشحال شدید که نور نورافکن را روی چهره ی سارق موزه انداخته اید و در حالی که سعی می کنید تیپ کارآگاهی تان به هم نخورد طرف مجرم می روید ! ولی خبر بد : زیر ماسک مجرم ، چهره ی رئیستان هست !

چرا ؟ چون انسان ها مرض ندارند که خودشان ، عقیده ی خودشان را از بین ببرند ! از اول خلقت هم که آمریکای جهانخوار نبوده که بخواهد علیه عقیده ای توطئه کند !

پس نتیجه می گیریم که دست توطئه های داخلی در کار است و به عبارتی انسان ها مرض دارند !

خوب ، هیچ انسانی دوست ندارد عقیده اش به زوال برود ، پس چگونه با دستان خود این کار را می کند ؟

مطمئنم دیگه داستان کم کم داره بعد از یک صفحه مزخرف جالب میشه !

 

1- تا حالا به ساختار قلاب ماهیگیری دقت کرده اید ؟ چرا نوک آن تیز است ؟ برای نفوذ کردن ؛ و چرا خم می شود ؟ برای گیر کردن .

حالا چه ربطی داشت ؟ هرگاه  گروهی سیاسی سر کار می آید یک دفعه یک عقیده را باب می کند . تا حالا فکر کردید چرا ؟ قلاب ! برای این که میان مردم نفوذ کند ! و نفوذ چه فایده ای دارد ؟ برای این که وقتی می خواهد خواسته ی خود را اعمال کند یا به عبارتی قلاب را بکشد ، مردم از آن پیروی کنند یا به عبارتی قلاب گیر کند !

و این گونه بعد از مدتی که قلاب در دهان ماهی چرخید دهانش زخم می شود و بی خیال طعمه می شود و این گونه عقیده به زوال می رود .

 

ولی گاهی اوقات گروه های سیاسی با این که عقیده ای را علم می کنند ولی بچه های خوبی هستند و قصد بدی ندارند ولی با این حال آن عقیده زوال پیدا می کند . ولی چه می شود :

 

2- تا حالا به ساختار انگشتر یا تاج دقت کرده اید ؟ چرا همیشه چیزی با ارزش تر از بقیه ی چیز ها در وسط انگشتر قرار می گیرد ؟

حالا چه ربطی داشت ؟ باز این جا قضیه درباره ی گروه های سیاسی است . اگر بچه های گروه سیاسی آدم های خوبی باشند این عقیده را به قول خودشان برای در راه راست بودن و به قول این بنده ی حقیر برای قشنگی علم می کنند !

ولی حالا انگشتری را تصور کنید که بدنه ی آن از گوشت فاسد شده و نگین آن بزرگترین الماس دنیا باشد ؛ یا تاجی از فضله ی موش به همراه یک یاقوت دو کیلویی وسط آن . آیا این دو باز زیبا هستند ؟ من که فکر نکنم .

و وقتی گروه سیاسی مثبتی بعد از مدتی گرفتار یک سرگروه فاسد شود عقیده هم با آن به زوال می رود .

 

به زوال رفتن عقاید تا این قسمت را می توان با کمی بی انصافی به " افرادی دیگر " نسبت داد . ولی حالت آخر به مقدمه نیاز دارد :

 

{به جویبار فراموشی فکر کنید . چگونه یک نفر عزادار بالاخره همه چیز را فراموش می کند ؟ این یکی هم که تقصیر آمریکای جهانخوار نیست پس دست خود فرد است . یکی از دلایل غیر تجزیه و تحلیل فلسفی شده ی آن را می توان محیط شاد دانست . اما خود محیط شاد که باعث فراموشی غم نمی شود ، بلکه برداشت فرد از آن محیط است که باعث شادی و در نتیجه فراموشی می شود . یک فرضیه :

فرد چون دائم از محیط کنش می گیرد پس علاوه بر واکنش های ظاهری باید احساسات و حافظه ی او هم تغییر کنند . به عبارتی در طول زمان همواره خاطرات حوادث جدید می آیند و پس گردن خاطرات گذشته را می گیرند و پرت می کنند آن طرف و خودشان آن جا می نشینند !

و از طرف دیگر انسان محیط را به احساسات و برعکس ترجمه می کند . به عبارتی در اکثر موارد ، انسان ، محیط سیاه و تاریک را به غم و نارنجی یا صورتی یا قرمز را به شادی ترجمه می کند و بنابراین عزاداری که در محیط سیاه باشد ناراحت می ماند و عزاداری که در محیط روشن نارنجی یا ... بماند برعکس .}

 

و حالا حالت آخر :

 

3-

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:51  توسط stanley  |