دو شعر خفناک !
توسن
راست همچون غول از بطری رها گشته
اسب وحشی روی پاهای بلند و سرخ خود اِستاد
یال خود را شست در جوی سپید باد
ابلق گستاخ چشم خویش را چرخاند
چون خسوفِ بَدر در آئینه ی یک برکه ی چرکین .
بعد
با دو سمّ سرب گونش
با همه نیروی برجوشیده ی خونش
هفت ضربه پشت سر هم بر بلور و چوب در کوبید .
خواب دربان های پیر و اخته ی بَنگی
در هم آشوبید ،
وحشت ناقوس ها در سرسرا پیچید .
اسب وحشی شیهه را سرداد
( شیهه ای همچون خروشِ رعد در حمام های کهنه ی سنگی . )
ناظر شبگرد با خود گفت :
«از دو صورت قصه خالی نیست :
یا همین فردا
خون تلخ و نحس این توسن به کام توله سگ ها زهر خواهد گشت
یا پس از یک چند ( فردایی که ناپیداست )
اسب سنگی
آخرین تندیس میدان بزرگ شهر خواهد گشت. »
رهنورد صبح با او گفت :
«خواه این یا آن ،
شیهه ی توسن که قاب کوشک را لرزاند
در نوار ضبط صوت کوچه
خواهد ماند ! »
" یدالله مفتون امینی "
* * * * *
تبعید در چنبر زنجیر
شهرداران ، کفن رسمی بر تن کردند .
هدیه شان ؟ –
قفلِ زرینی بود !
بوی نعش من و تو ،
بوی نعش پدران و پسران از پسِ در می آمد .
شهرداران گفتند :
« نسل در تکوین است ! »
نعش ها نعره کشیدند : « فریب است ، فریب –
مرگ در تمرین است !»
ماهیان می دانند :
عمقِ هر حوض به اندازه ی دست گربه ست !
گورزای ست زمین ،
و زمان :
پیر و خِنگ و کر و کور .
در پسِ سنگرِ دندان ها سخنی نیست که نیست .
دیرگاهی ست که از هر حلقی زنجیری روئیده ست ،
و زبان ها در کام
فاسد و گندیده ست .
لب اگر باز کنیم
زهر و خون می ریزد .
ای اسیران چه کسی باز به پا می خیزد ؟
چه کسی ؟
راستی تهمت نیست
که بگوئیم : پسر های طلائیِ اسارت هستیم ؟
و نخواهیم بدانیم نگهبانِ حقارت هستیم ؟
نسل ها پَرپَر زد !
"نصرت رحمانی"
