چکامه های خفن !
آن مرغ آتش و فریاد
یک بال فریاد و یک بال آتش :
مرغی از این گونه ،
سرتاسر شب ،
بر گِرد آن شهر پرواز می کرد .
گفتند :
«این مرغ جادوست ؛
ابلیس این مرغ را بال و پرواز داده ست .»
گفتند و آن گاه خفتند .
وان مرغ ، سرتاسر شب
- یک بال فریاد و یک بال آتش -
از غارتِ خیل تاتارشان بر حذر داشت .
فردا که آن شهر خاموش
(در حلقه ی شهربندان دشمن)
از خواب دوشینه برخاست ،
دیدند
زان مرغ فریاد و آتش
خاکستری سرد بر جاست .
محمدرضا شفیعی کدکنی
* * * * * *
یمن زمان
یک روز
- شاید پس از هزار سال -
در یک غریو تندر بارانی بهار
از زیر قبه های قدیم خاک
چون قارچ
اندیشه های سوخته ، بیدار می شوند ؛
آواز های کهنه
- نشانه ی دل صبور -
امیدوار روزی بعد از هزار سال
تکرار می شوند ؛
در شهر آهن بی سبزه ، بی درخت
گل های سرخ مشت ، پدیدار می شوند .
آن روز
دیوار ها
دیگر حجاب شوق رهایی نیست ،
پیوند را
ترس گسستگی و جدائی نیست .
یک روز
- شاید پس از هزار سال -
روزی که با یقین
پیغام ناشنوده ی دیرینه
در گوش آسمان
آوازه می شود ،
اندیشه های سوخته ی روزگار ما
بار دگر
- به یمن زمان -
تازه می شود .
" محمد زُهَری "
* * * * * *
ندای آغاز
کفش هایم کو ،
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
مادرم در خواب است .
و منوچهر و پروانه ، و شاید همه ی مرد شهر .
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد .
بوی هجرت می آید :
بالش من پُر از آواز پَر چلچله هاست .
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد .
باید امشب بروم .
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند .
چیز هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج
( مثلاً شاعره ای را دیدم
آن چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت .
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟ )
باید امشب بروم .
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست ،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .
یک نفر باز صدا زد : سهراب !
کفش هایم کو ؟
" سهراب سپهری "
* * * * * *
و پیامی در راه
روزی
خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد .
در رگ ها نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سیب آوردم ،
سیب سرخ خورشید .
خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد .
زن زیبای جذامی را ، گوشواری دیگر خواهم بخشید .
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت ،
جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست ، دب اکبر را بر گردن او
خواهم آویخت .
هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچید .
هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند .
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد ، بارش لبخند !
ابر را ، پاره خواهم کرد .
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،
سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد .
و به هم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها .
بادبادک ها ، به هوا خواهم برد .
گلدان ها ، آب خواهم داد .
خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ریخت .
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد .
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد .
خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت .
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند .
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد /
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد .
راه خواهم رفت .
نور خواهم خورد .
دوست خواهم داشت .
"سهراب سپهری"
* * * * * *
پنجره
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند
و می شود از آن جا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد –
یک پنجره برای من کافی است .
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور ؛
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت ؛
از سال های رشد حروف پریده رنگِ الفبا
در پشت میز های مدرسه ی مسلول ؛
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند
و سار های سراسیمه از درخت کهنسال پَر زدند .
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند .
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند .
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگانی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعتِ دیواری
دریافتم که باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم .
یک پنجره برای من کافی است
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت .
اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند .
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
.........
ای دوست ، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس .
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند .
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده است .
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند ، سلام بگویم ؟
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و
دست های این غریبه ی غمگین .
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی به من بزن :
من در پناه پنجره ام ،
با آفتاب رابطه دارم .
" فروغ فرخزاد "
